به خدا ايمان دارم حتي اگر سکوت کرده باشد

درخت زندگي من

دیدم در آن کویر درختی غریب را
 محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
 تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای
آفتاب
 در التهاب
در انتظار قطره باران
 در آرزوی آب
 ابری رسید
چهره درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
 ای ابر ای بشارت باران
 آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
 برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت....

حميد مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 18:12  توسط کریم میرشاهی  | 

کوتاه از جبران خلیل جبران

سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت.
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت "ای برادران دعا کنید؛ هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت "ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم".
دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی شیری ست، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز.
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید "بامدادت خوش، ای برادر زندانی."
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 15:34  توسط کریم میرشاهی  | 

دانلود کامپوننت کار با تاریخ شمسی در دات نت

يكي از نقصهاي سيستم عامل ويندوز براي كاربران فارسي زبان و ايراني، عدم پشتيباني آن از تقويم هجري شمسي و عدم توانايي محاسبات بر مبناي تاريخ شمسي مي‌باشد. آخرين نسخه‌هايي اين سيستم عامل داراي ابزارهايي براي پشتيباني از كاراكترهاي فارسي و امكان تايپ فارسي مي‌باشند، اما گويا شركت ميكروسافت به اين نياز مهم (يعني يك تقويم شمسي براي ويندوز) توجهي نكرده است. رفع اين مشكل به خصوص براي برنامه نويساني كه به نوعي در برنامه هاي خود بايد از تاريخ هجري شمسي و يا محاسباتي بر مبناي اين قالب تاريخ انجام دهند، بسيار حياتي است. به همين دليل گروه نرم افزاري اوكسين اقدام به طراحي و عرضه ي تعدادي از توابع كتابخانه اي (DLL) نموده است كه مشكل برنامه نويسان ايراني را تا حد زيادي در اين زمينه حل مي‌كند. به عنوان مثال نرم افزار حسابدار Xp نگارش سوم از اين توابع استفاده مي‌كند. اين توابع به صورت كاملا دقيق، تاريخ ميلادي سيستم را به تاريخ هجري شمسي تبديل مي‌نمايند و همچنين توابع ديگري را براي انجام محاسبات روي اين تاريخ در دسترس قرار مي‌دهند. يكي از ويژگيهاي جالب توجه اين كلاس (كه بسياري از كلاسهاي مشابه نوشته شده در اين زمينه فاقد ان هستند) عملكرد دقيق آنها روي سالهاي كبيسه است. همانطور كه مي‌دانيد در سيستم تاريخ شمسي بعضي از سالها كبيسه هستند و در آنها ماه اسفند سي روز مي‌باشد. اين سالها به صورت متناوب هر چهار سال يكبار تكرار مي‌شوند و چون اين سالها از سالهاي عادي يكروز بيشتر هستند، لذا بايد در محاسبات تاريخ اين نكته را مدنظر قرار داد، كه اين توابع به خوبي از آن پشتيباني مي‌كنند. كلاسهاي اين توابع به صورت استاندارد تهيه و كامپايل شده است تا تمام برنامه نويسان بتوانند از آنها در زبانهاي برنامه نويسي گوناگون مانند دلفي، ويژوال بيسيك، سي شارپ و همه ي زبانهاي ديگري كه از استاندارد COM پشتيباني مي‌كنند، استفاده كنند. اين توابع در كلاسي به نام ClassShamsi در فايل Shamsi.dll قرار دارند. در ادامه ابتدا به معرفي اين توابع مي‌پردازيم و سپس با مثالهايي، چگونگي فراخواني و استفاده از اين توابع را در زبان برنامه نويسي ويژوال بيسيك بررسي مي‌كنيم. فراخواني و كاربرد توابع در زبانهاي ديگر نيز تقريبا مشابه با ويژوال بيسيك است.

shamsi.dll
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 12:28  توسط کریم میرشاهی  | 

خسته ام

خدایا دیگه خسته شدم کمکم کن..............
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 15:26  توسط کریم میرشاهی 

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

باغبان آمد و یک یک همه  گلها  را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!

گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست

من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است

همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

این چنین است همه کاره جهان تا باقی است !!!

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !!

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 11:15  توسط کریم میرشاهی  | 

عشقبازی به همین آسانی است

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 9:55  توسط کریم میرشاهی  | 

يك ساعت ويژه

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد

كه در انتظار او بود:

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي

مي كني؟

‐ فقط مي خواهم بدانم.

-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود

كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در

اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه

هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت

ندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط

براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر

كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او

براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم

پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

‐ خوابي پسرم ؟

‐ نه پدر ، بيدارم.

‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني

بود و همه ناراح تي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته

بودي.

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير

بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و

با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول

كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار

دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه

بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:45  توسط کریم میرشاهی  | 

گمشده من....

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:3  توسط کریم میرشاهی  | 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

جرالدين دخترم، از تو دورم، ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود. اما تو کجايي؟ در پاريس روي صحنه ي تئاتر پر شکوه شانزه ليزه... اين را مي دانم و چنان است که در اين سکوت شبانگاهي، آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر شکوه، نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده است.

جرالدين، در نقش ستاره باش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد، بنشين و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمايي کني و به اوج افتخار برسي. امروز نوبت توست که صداي کف زدنهاي تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن. زندگي آنان که با شکم گرسنه، در حالي که پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي کند. من خود يکي از ايشان بودم.

جرالدين دخترم، تو مرا درست نمي شناسي. در آن شبهاي بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم. آن هم داستاني شنيدني است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گيرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد نابساماني را کشيده ام. و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند. اما سکه ي صدقه ي آن رهگذر که غرورش را خرد نمي کند رانيز احساس کرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آن که بميرند حرفي نبايد زد. داستان من به کار نمي آيد. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلين، جرالدين دخترم، دنيايي که تو در آن زندگي مي کني دنياي هنرپيشگی و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي آيي، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن. ولي حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.....

به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت، بايد براي آن صورت حساب بفرستي.....

دخترم  جرالدين، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بيوه و يتيم را بشناس و دست کم روزي يک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا يکي از آنها هستي. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را مي شکند. وقتي به مرحله اي رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسي خود را به حومه ي پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم. آنجا بازيگران مانند خويش را خواهي ديد که از قرنها پيش زيباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايي مي کنند. اما در آنجا از نور خيره کننده ي نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نورافکن کولي ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي کنند؟ اعتراف کن. دخترم... هميشه کسي هست که بهتر از تو هنرنمايي کند و اين را بدان که هرگز در خانواده ي چارلي چاپلين کسي آنقدر گستاخ نبوده که يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن يا کولي هنرمند حومه پاريس را ناسزايي بگويد.......

دخترم، جرالدين، چکي سفيد براي تو فرستاده ام که هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج کني. ولي هر وقت خواستي دو فرانک خرج کني، با خود بگو سومين فرانک از آن من نيست. اين مال يک فرد فقير گمنام مي باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جستجو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه براي تو حرف ميزنم براي آن است که از نيروي فريب و افسوس پول، اين فرزند شيطان، خوب آگاهم....... 

من زماني دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازان بر روي ريسماني بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوار و گسترده، بيشتر از بندبازان ريسمان نااستوار سقوط مي کنند.

دخترم، جرالدين، پدرت با تو حرف ميزند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس این جهان تو را فريب دهد. آن شب است که اين الماس، آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.... روزي که چهره ي زيباي يک اشراف زاده ي بي بند و بار تو را بفريبد، آن روز است که بندبازي ناشي خواهي بود. بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.

از اين رو دل به زر و زيور مبند. بزگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد.... اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي، با او يکدل باش و به راستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه ي خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را مي داند. او براي تعريف معني عشق، که معني آن يکدلي است شايسته تر از من است......

دخترم، هيچ کس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان کند..... برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تن تو بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.

دخترم جرالدين، براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگري مي گذارم و با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و يکدل؛ زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است. ***
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:59  توسط کریم میرشاهی  | 

یک خیال سرکش

یک خیال سرکش

یک شب بارانی

یک نگاه تنها

لحظه ای طوفانی

دل ز غمها برده

خاطری افسرده

آرزوی خورشید

با گلی پژمرده

ظاهرش زیبا است

باطنش هم زیبا

چونکه دستش خالیست

مانده باز او تنها

ظاهر و باطن را کس نداند ارزش

چونکه دستت پر بود

پس شوی با ارزش

دل اگر خوش خواهی

دل بکن از افکار

فکر خالی باری

باعث بیماری

علت ناکامی - در نگاهت جاریست

چون شود دیدت خوب

پس تلاشت کاریست

بشنو از روز پیش

زندگی کن امروز

تا نگاهت جاریست

چشم به فرداها دوز

روزگاری نامرد

در پی ما افتاد

فکر و کردار خوب

از قلمها افتاد

پولها بی ارزش - فکر مردم بیمار

چیز ارزان داری ؟؟؟

جان آدم    -    بسیار !!!

جان خود را با سعی بیمه کن   طولانی

سعی و کوشش در تو   باعث سامانی

اوج گیری گر تو  - در دل آسمان

خوار گردی بسیار از نگاه نادان

شاعر:کریم میرشاهی( نویسنده وبلاگ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:45  توسط کریم میرشاهی  | 

Just God

اسپانسر زمان خداست!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:13  توسط کریم میرشاهی  | 

بالاخره اومدم

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد:

زمان، کلمات و موقعیت ها.

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست برود:

آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیست:

رؤیا ها، موفقیت و شانس.

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها ست:

عشق، اعتماد به نفس و دوستان

سهراب سپهری

 

--------------------------

كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيكوست و نتيجه آن شد كه مي بيني .طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد

Sms philosophy. Sms knowledge. Sms new. Sms arefane. Sms filsoofane. Sms khoob

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:52  توسط کریم میرشاهی  | 

کلبه

ما در اين كلبه خوشيم
تو در آن اوج كه هستي خوش باش
ما به ياد تو خوشيمتو به ياد هر كه هستي خوش باش . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:13  توسط کریم میرشاهی  | 

لحظه ای با من باش.....

آدما....

آدما از جنس برگن،

گاهی سبزن گاهی پاییزن و زردن

زمستون دیده نمیشن،تابستون سایبون

سبزن آدما خیلی قشنگن حیف که

هر لحظه یه رنگن

----------------------------------------------------------------------------------------

جاده ی خوشبختی در دست تعمیره!

دور بزن برگرد این اسمش تقدیره!

----------------------------------------------

آدما....

آدما از جنس برگن،

گاهی سبزن گاهی پاییزن و زردن

زمستون دیده نمیشن،تابستون سایبون

سبزن آدما خیلی قشنگن حیف که

هر لحظه یه رنگن

آدما....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:7  توسط کریم میرشاهی  | 

مانند پرنده باش

که روی شاخه ی سست وصاف

لحظه ای مینشیندوآواز می خواند

واحساس میکند که شاخه میلرزد

ولی به آواز خواندنش ادامه میدهد.

زیرا مطمئن است که بال وپر پروازدارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:41  توسط کریم میرشاهی  | 

ساندویچ سرد !

زندگی من ساندویچ سردی است

که ابتدا و انتهایش طعم نان میدهد

و میان آن هیچ نیست

به جز خاطره !!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در کشاکش این زندگی تا کی باید منتظر فردا و فرداهای بهتر باشم ؟ و تا چه زمانی منتظر باشم تا در هوای ابری دلم آفتاب طلوع کند. امروز همان فردای دیروز است و من هنوز بی حرکت نشسته ام - تیک....تیک.....دوباره نیم نگاهی به ساعت رومیزی می اندازم کاری که سالهاست به آن عادت کرده ام - شاید مرور همیشگی خاطراتم باعث شده تا در آن غرق شوم. پس حال را از دست خواهم داد  به خاطر گذشته و خاطرات آن و زمانی فرا خواهد رسید که دیگر هیچ خاطره ای نخواهد بود برای بیان یاداوری !!!

شاید نیازی به تلنگری برای تحرک و بیداری دارم!!؟ تیک...تیک...شاید این آخرین ثانیه هایی باشد که به انتظار نشسته ام.

منبع: مجله موفقیت شماره ۱۳۳   - لیلا ریوندی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:29  توسط کریم میرشاهی  | 

(ديوار نوشته اي مربوط به ويرانه هاي جنگ جهاني)

خورشيد را باور دارم حتي اگر نتابد

به عشق ايمان دارم حتي اگر ان را حس نکنم

به خدا ايمان دارم حتي اگر سکوت کرده باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:35  توسط کریم میرشاهی  | 

باید بیشتر تلاش کرد:

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای

گفت:نه ! شکست یعنی من هنوز موفق شده ام

گفتند: شکست یعنی تو  هیچ کاری نکرده ای

گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز چیزی یا نگرفته ام

گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای

گفت: نه ! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام

گفتند:شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی

گفت:نه ! شکست یعنی من باید از راه دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.

گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی

گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز کامل نیستم

گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای

گفت: نه ! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم

گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی

گفت:نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:14  توسط کریم میرشاهی  | 

ما همه همسفریم

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

 یک نفر در دل خاک 

یک نفر همدم خوشبختی هاست

 یک نفر همسفر سختی هاست

  چشم تا باز کنیم 

 عمرمان میگذرد .......ما همه همسفریم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:54  توسط کریم میرشاهی  | 

غروب

گويند غروب جاييست که زمين اسمان را ميبوسد .امشب براي تو غروب ميکنم .کجايي اسمان من
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط کریم میرشاهی  | 

کوتاه از جبران خلیل جبران

  • «آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.»

    کتاب  پیامبر 

    • اغراق، چون حقیقتی است که صبر خود را از دست داده است.»

    ماسه و کف/ ۱۹۲۶

  • «ایمان و رؤیادر وجود شعرا نهفته است، زیرا روزنه ورود به ابدیت در دل آن‌ها پنهان شده.»

    پیامبر/ ۱۹۲۳

  • «بگذار تا گذشته و حال را در آغوش خاطره، تنگ بفشریم و آینده را در آغوش گرم اشتیاق.»

    پیامبر/ ۱۹۲۳

  • «به نظر می‌رسد که من با تیری در قلب متولد شده‌ام، تیری که تحمل فشار آن در قلب، دردناک است و خارج کردنش کشنده...»

    نامه به ماری/۱۹۱۲

  • «درختان شعری هستند که زمین بر پهنهٔ آسمان می‌نویسد. ما آن‌ها را قطع می‌کنیم و از آن‌ها کاغذ می‌سازیم بل‌که تهی بودن خود را بر آن ثبت کنیم.»

    ماسه و کف/ ۱۹۲۶

  • «دیروز، مطیع سلاطین بودیم، و سر برآستان ِ امپراطوران داشتیم؛ امروز، حقیقت را می‌ستاییم، و ره عشق می‌پوییم.»

    بچه‌های خدا

  • «فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی هستندکه از خودشیفتگی زندگی، جان گرفته‌اند. آن‌ها به وسیله شما، و نه از شما شکل می‌گیرند، گرچه درکنار شما آسوده‌اند اما در تملک شما نیتند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را، که آن‌ها خود فکورند.»

    پیامبر، در باره فرزند/ ۱۹۲۳

  • «گل‌های بهاری، رؤیای زمستان است.»

    ماسه و کف/۱۹۲۶

  • «همچون شما زنده‌ام و در کنار شما ایستاده‌ام, چشمان خود را ببندید و اطراف را بنگرید، مرا در برابر خود خواهید دید.»

    گورنوشتهٔ جبران

    جبران خلیل جبران


    ------------------------------------------------------------------------------------------

    کاش مي شد عشق را تفسير کرد ..........خواب چشمان تو را تعبير کرد

    کاش مي شد همچو گلها شاد بود............ سادگي را با تو عالم گير کرد

    کاش مي شد در حريم سينه ها ..........عشق را با وسعتش تفسیر کرد

    کاش میشد اشک را تهدیدک رد..................مدت لبخند را تمدید کرد

    کاش میشد از میان لحظه ها....................لحظه دیدار را نزدیک کرد

  • + نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:18  توسط کریم میرشاهی  | 

    بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

     آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

     از پاکی اشکهای خود فهمیدم .

     لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

    مرجع :smsoff.mihanblog.com

    + نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:12  توسط کریم میرشاهی  | 

    اوج...........

    ه   هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی که پرواز را نمیفهمند کوچکتر به نظر میرسی......

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 23:40  توسط کریم میرشاهی  | 

    بخشش

    اي كسي كه در غيابت خواب در چشمان ندارم
    در پي عكس وجودت
    برگهاي دفتر آيينه را من ميشمارم
    در تكاپوي، لرزش موج صدايت در سكوت
    نور لرزان نگاهت در غروب
    خاطرات برگهاي زرد را
    در غروب مبهم پاييزيم ، از عشق و نفرت مي زدايم.
    برگها لب به سخن وا مي¬كنند
    برگها با چشم گريان، شكوه از بي¬رحمي تو با من غمگين و رسوا مي¬كنند.
    گويش از احساس من، در پس ساية، يك عشق نافرجام و خنثي مي¬كنند.
    با دلي خسته ، پر از نارفيقي¬هاي دوست
    فصل آن شب مهتابي را
    نفس خستة بي¬خوابي را
    دفتر شبهاي تنهايي را
    باز بي چون و چرا مي¬بندم
    ناگهان ، نوري از دور به ديوار تنم ميتابد
    لحظهاي مكث وجودم را به طوفان ميكشد
    حس بخشش، در وجودم، پيكرم را ، سو به باران ميكشد
    زير طوفان
    زير باران
    در كنار قطرههاي نور و مكث
    خاطرم، بخشش را، با صداي زوزة باد حضورم ، به بيابان ميكشد.

    شاعر : کریم میرشاهی(نویسنده وبلاگ)
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:15  توسط کریم میرشاهی  | 

    زندگی

    زندگی پژمردن یک برگ نیست           بوسه ای در کوچه های مرگ نیست

        زندگی یعنی ترحم داشتن                با شقایقها تفاهم داشتن

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:42  توسط کریم میرشاهی  | 

    آرزو

    ميگن آرزو به جوانان عيب نيست منم ميخوام امروز يك كم آرزو كنم:

    اي كاش آدما اختلاف ظريف بين گرفتن دست و به زنجير كشيدن روح رو ميدونستن.

    اي كاش هميشه به ازاي تمام  x های جهان  حداقل یک y  وجود داشت که فقط به حرفاش گوش کنه.

    ای کاش به ازای هر ۲ دیوار حداقل یک پل وجود داشت.

    ای کاش میشد  تو کامپیوتر دوستی روی درایو محبت سیستم عامل عشق Service Pack 2 رو نصب کرد.

    ای کاش آنتی ویروس صداقت میتونست ویروس رذالت رو Clean کنه.

    + نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:24  توسط کریم میرشاهی  | 

    R            اشكي كه بي‌صداست- پشتي كه بي‌پناست- دستي كه بسته است- پايي كه خسته است -دل را كه عاشق است- حرفي كه صادق است- شعري كه بي‌بهاست -شرمي كه آشناست -دارايي من است- ارزاني شماست.

    + نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:46  توسط کریم میرشاهی  | 

    پشيمون

    سلام ( با خودم بودم)

    خوبيييين

    به خاطر درخواست يكي از خوانندگان  ميخوام دوباره به روز كنم

    هرچند ميدونم فايده اي نداره

    كي مياد اينجا رو ببينه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:42  توسط کریم میرشاهی  | 

    عید بر همه پارسیان مبارک باد

    ایرونی ساقه و برگ و ریشه..........ساقه از ریشه جدا نمیشه

    + نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:19  توسط کریم میرشاهی  | 

    خداحافظ

     خداحافظ وبلاگ خودم

    ناراحت نشي، من خيلي دوست دارم ولي بايد برم.

    آخه هيچكي به حرفاي من و تو گوش نميده.

    خدايا، از اينكه اين همه مدت هر روز به وبلاگم سر زدي متشكرم.

    ........................................خداحافظ

    + نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:46  توسط کریم میرشاهی  | 

    مطالب قدیمی‌تر